|
foofool
|
|||
|
فوفول خونه در یک نگاه
![]() چرت و پرت نویسی :
جا و مکان , وقت و زمان , سن و سال , مرد و زن , ملیت , نمی شناسه !؟!؟! هر کجا هستم باشم. به تو چه! هر کجا هستی باش.به من چه! ....................................... چی میخوای از یه وبلاگ؟؟؟ هان ؟؟؟ اول تکلیف خودتو روشن کن!!! بعد بگو چی میخوای؟ ....................................... $$.......... علیرضا..........$$ سره کاریه نبینش
آرشیو مطالب
لینک ها
لینک های روزانه
خواندن فکر
روزنامه کیهان روزنامه شرق روزنامه ایران روزنامه انتخاب رزنامه همشهری بازتاب اخبار فن آوری اطلاعات it هواشناسی رقص خیال نکن نباشی گل رز عشق یعنی ؟ جلالل خالق اشعه x سقوط هر جا بری نیگات میکنه خیلی باحاله هیچی زندگی فرق 2 فرق و ببین هر چی میخوای کف دست بنویس دوست داشتن یعنی این میتونی این خانوم رو قلقلک بدی بوش و ببین چسبیده به موس نقطه بازی جنون گاوی سیر تکاملی دختر ها در دانشگاه فال حافظ كسرا گلومبه آرشیو پیوندهای روزانه آمار وبلاگم
|
آدولف هیتلر
دوران کودکی
آدولف هیتلر حدود ساعت ۰۶:۳۰ بعد از ظهر۲۰ آوریل ۱۸۸۹ دربراونا-آم-این، شهری کوچک در نزدیکی لینتز در ایالت اتریش شمالی، بین مرز اتریش و آلمان زاده شد. پدر او آلویس هیتلر ( ۱۸۳۷ – ۱۹۰۳)، یک کارمند پائین رتبه گمرک بود. مادر هیتلر، کلارا هیتلر (زادهٔ پولزل)، دومین دختر عموی آلویس بود. او شش بچه به دنیا آورد. تنها آدولف، که دومین فرزندش بود، و خواهر کوچکش پاولا در کودکی زنده ماندند. در کتابش نبرد من، که تا اندازهای تبلیغاتی نوشته شده بود، آدولف لحنی مودبانه درباره پدرش دارد، به هر حال او اظهار میکرد تصمیم جدی که برای نقاش شدن داشت باعث اختلاف نظرات بسیاری در بین آن ها شده بود. در ژانویه ۱۹۰۳ الویس درگذشت، و در دسامبر ۱۹۰۷ کلارا به دلیل ابتلا به سرطان سینه فوت نمود. [ویرایش] جوانیهیتلر پس از بازگشت از جنگ اوّل جهانی با ارثیهٔ پدرش و پولی که مادرش به او داده بود تصمیم گرفت که در مدرسهٔ هنر ثبت نام کند. از سال ۱۹۰۵ به بعد هیتلر در یک پرورشگاه یتیمان بوهامایی زندگی میکرد و مادرش را تحت حمایت خود داشت. او دو بار از موسسهٔ هنرهای زیبای وین (۱۹۰۷-۱۹۰۸) به خاطر «عدم صلاحیت در نقاشی» مطرود شد. به او گفته شد که تواناییهایش بیشتر در زمینهٔ معماری کاربرد دارد. وی درخاطراتش که نمایانگر مجذوبیتش به همین موضوع است میگوید: «هدف من از این سفر بررسی گالری موزهٔ کرت بود. اما کمی بعد از اینکه به تابلویی دقت میکردم متوجه میشدم چیز دیگریست که توجه مرا به خود جلب میکند، خود موزه. از صبح تا نیمه شب، توجهم از موضوعی به موضوع دیگر عوض میشد اما این ساختمان موزه بود که بیشترین توجه من روی آن متمرکز شده بود.» (نبرد من، بخش ۲، بند سوم) بنا به سفارش رئیس آموزشگاه، وی متقاعد شد که مسیر تحصیلیش را تغییر دهد. ولی وی تحصیلات لازم برای معماری را نگذرانده بود: «ظرف چند روز من خودم متوجه شدم که بهتر است من روزی یک معمار شوم. مسلماً این راه واقعاً مشکل است. برای رشتهای که من از سر لجبازی به ریلشوله (Realschule) که شدیداً لازم بود بی توجهی کردم. کسی نمیتواند بدون گذراندن دورهٔ مقدماتی عمران، تحصیلان آکادمیک معماری را پی بگیرد و این دومی مدرک دبیرستانی لازم دارد. من هیچکدامش را ندارم. تحقق آمالهای هنری من در عمل غیر ممکن است.» (نبرد من، بخش۲ ، بند ۵٬۶) در ۲۱ دسامبر ۱۹۰۷ مادرش با یک مرگ دردناک بر اثر سرطان سینه در سن ۴۷ سالگی فوت کرد. هیتلر از طریق دادگاهی در لینز تمامی سهم یتیمیش را به خواهرش پائولا (Paula) واگذار کرد. آدولف در ۲۱ سالگی وارث ثروت یکی از عمه(خاله) هایش شد. او به عنوان یک نقاش در وین مشغول کار شد. او از روی کارت پستالها طرح میکشید و به کاسبها و توریست ها میفروخت. تا قبل از جنگ جهانی اول وی حدود ۲۰۰۰ تابلوی اینچنینی نقاشی کرد. بعد از دومین بار اخراج از موسسهٔ هنرهای زیبا هیتلر دچار فقر مالی شدیدی شد. در ۱۹۰۹ وی به دنبال سرپناهی میگشت و در ۱۹۱۰ در خانهای که برای کارگران فقیر در نظر گرفته شده بود سکنی گزید. هیتلر میگوید وی در ابتدا در وین یهودستیز شد هنگامی که یک جامعهٔ بزرگ مسیحی را در سر میپروراند شامل مسیحیان ارتدوکسی که از روسیه بخاطر برنامههای جدید میگریختند. وین بستر و شروع اندیشههای تبعیض آمیز مذهبی و راشیسم در قرن نوزدهم بود. هیتلر احتمالاً تحت تاثیر نویسندهها، نظریه پردازان و یهودستیزانی چون لنز ون لیبن فیلز (Lanz von Liebenfels)و بحثهای سیاستمندارانی چون کارل لوگر (Karl Lueger)، موسس حزب جامعهٔ مسیحیان و شهردار وین قرار گرفته باشد. هیتلر در سالهای اقامت خود در وین به عضویت یک گروه فعال ضد یهود در آمد. در آن زمان اغلب، اهالی وین مردم یهودی را تحقیر میکردند. علاوه بر این مخالفت با یهود ریشهای عمیق در فرهنگ کاتولیکهای اتریش داشت. وین دارای یک جامعه بزرگ یهودی، شامل بسیاری از یهودیهای ارتدکس اروپای شرقی بود. سرانجام هیتلر باور نمود که یهودیها دشمن فطری و مسلم آریاییها هستند و هم چنین عامل اصلی مشکلات اقتصادی آلمان هستند. در سال ۱۹۱۳، هیتلر برای اجتناب از خدمت سربازی در ارتش اتریش - مجارستان به مونیخ نقل مکان کرد. بیشتر هم نژادان آلمانی او نیز این مشکل را داشتند. ارتش اتریش بعدها او را بازداشت کرد و مورد آزمایش جسمانی قرار داد که برای خدمت نامناسب تشخیص داده شد، او مجاز به بازگشت به مونیخ شد. اما وقتی در اوت ۱۹۱۴ امپراتوری آلمان جنگ جهانی اول را آغاز کرد، برای لشکر باواریَن داوطلب شد. او یک سرباز وظیفه فعال بود که به عنوان پیغام آور در فرانسه و بلژیک در معرض دید آتش دشمن خدمت کرد. اگر چه خدمت هیتلر قابل تقدیر بود ولی به خاطر این که تابعت آلمانی او مفقود شده بود هرگز به بالاتر از سرجوخه ترفیع نیافت. او دوبار برای شجاعت در جنگ نشان صلیب آهنی، درجه دو، در دسامبر ۱۹۱۵، و صلیب آهنی، درجه یک (به ندرت به سرجوخهها اعطا میشود)، در اوت ۱۹۱۸ را دریافت کرد. در مدت جنگ هیتلر یک آلمانی میهن پرست دو آتشه شد، هرچند او تا سال ۱۹۳۲ تابعیت آلمانی نداشت. وقتی که مردم اعتقاد به شکست ناپذیری ارتش آلمان داشتند، آلمان در نوامبر سال ۱۹۱۸ تسلیم شد. هیتلر به خاطر تسلیم شدن آلمان دچار شوک شدیدی شد. او در آن زمان به خاطر حمله گازهای سمّی در بیمارستان صحرایی بود و به طور موقت دچار نابینایی شده بود. مانند بسیاری از میهن پرستان، او سیاست مداران غیرنظامی را در تسلیم شدن آلمان مقصر میدانست. [ویرایش] حزب نازی
پس از جنگ هیتلر در ارتش ماندگار شد، و وظیفه سرکوبی شورش سوسیالیستها را به خصوص در مونیخ، به عهده گرفت، چون او در سال ۱۹۱۹به آنجا بازگشته بود. در همین زمان بود که فعالیت سیاسی هیتلر آغاز شد و وی به عنوان مأمور مخفی سازمان ضداطلاعات ارتش آلمان، و در رابطه با برخی رهبران افراطی نظامی چون ژنرال لودندروف، گروه کوچک خود را تأسیس کرد؛ همان گروهی که سپس به حزب ملی کارگران سوسیالیست آلمان (حزب نازی) بدل شد. در نوامبر ۱۹۲۳ ژنرال لودندروف و هیتلر کودتای نافرجامی را ترتیب دادند که به کودتای مونیخ معروف است. (این کودتا را با نام کودتای آبجوفروشی نیز می شناسند.) نتیجه جنگ جهانی اول برای آلمان شکستی فاجعه بار بود. کشورهای پیروزمند در «عهدنامه ورسای» شرایطی بس خفت بار را به این کشور تحمیل کردند. هیتلر مانند بسیاری از هم نسلان خود، تسلیم آلمان را رد میکرد، شکست آلمان را نتیجه اتحاد یهودیان و کمونیستها میدانست و خواهان جبران آن بود. هیتلر پس از جنگ در سی سالگی به فعالیت تشکیلاتی روی آورد و در سال ۱۹۱۹ به جریان فاشیستی حزب کارگری آلمان پیوست. در جریان فعالیتهای تبلیغاتی استعداد بی نظیر خود را در ایراد سخنرانیهای پرهیجان و تحریک آمیز نشان داد. او شعارهای ساده و تکراری را با لحنی تند و آتشین بیان میکرد و نفرت و کینه توزی را به جان هواداران میدمید. در سال ۱۹۲۱ هیتلر و هواداران افراطی او جریانی به نام حزب ملی کارگران سوسیالیست آلمان با نام اختصاری (حزب نازی) تشکیل دادند. این حزب در سال ۱۹۲۳ در مونیخ دست به شورش مسلحانه زد. اقدام نازیها به شکست انجامید، هیتلر دستگیر شد و نه ماه به زندان افتاد. هیتلر مرام سیاسی خود را به روشنی در کتاب «نبرد من» تشریح کردهاست. به عقیده او عناصر «بیگانه» یا «غیر آریایی» باید از میان ملت آلمان زدوده شود، تا پاکی و اصالت خون ژرمن تأمین گردد. ملت آلمان باید خود را برای سروری جهان آماده کند. نازیها حق خود میدانند که برای رسیدن به این هدف از هر وسیلهای استفاده کنند و تمام اقوام و ملتهای «پست و غیر اصیل» را از سر راه خود بردارند. ناسیونال سوسیالیسم بیان ایدئولوژیک ساده و در عین حال کاملی برای یک نظام تام گرا (توتالیتر) است، که سلطه مطلق و انحصاری شالوده آن است، با شعارهایی از قبیل: ملت واحد، رهبر واحد، ایدئولوژی واحد، حزب واحد. حزب نازی از سال ۱۹۲۵ سیاست تازهای در پیش گرفت . هیتلر در نطقهای آتشین خود وعده میداد که با تشکیل رایش سوم مردم آلمان به پیشرفت و بهروزی کامل دست خواهند یافت و تمام مشکلات جامعه حل خواهد شد. با شکست «رایش دوم» در جنگ جهانی اول، در آلمان «جمهوری وایمار» تشکیل شده بود، که در بحران غرقه بود. در جامعهای که لایههای گسترده مردم با بی کاری و فقر روبرو بودند، سخنان هیتلر برای برخی جذابیت داشت. [ویرایش] مسیر قدرتدر انتخابات سال ۱۹۳۲ حزب نازی ۳۰ درصد آرا را کسب کرد و نشان داد که به مهمترین نیروی کشور تبدیل شدهاست. در حالی که نیروهای مترقی و چپ نسبت به خطر قدرت گیری هیتلر هشدار میدادند. در سال ۱۹۳۳ بحران سیاسی عمیقی آلمان را فرا گرفته بود. حاکمیت راست گرای کشور بر آن شد که با استفاده از هیتلر به بن بست سیاسی خاتمه دهد و قدرت روزافزون نیروهای چپ را مهار کند. در آن سال هیتلر در رأس دولتی ائتلافی صدر اعظم آلمان شد. [ویرایش] رژیم نازی
هیتلر با رشتهای از عملیات خشن (مانند به آتش کشیدن رایش تاگ، پارلمان آلمان) به درهم شکستن مقاومت نیروهای دگراندیش، سرکوب مخالفان و تحکیم قدرت خود دست زد.[نیاز به ذکر منبع] رژیم نازی طی دوازده سال حاکمیت خود در داخل کشور به اختناق شدید، و در سیاست خارجی به تهدید و تجاوز ویرانگرانه دست زد. حزب نازی برای سرکوب مخالفان سیاسی و عقیدتی، در پپگرد و کشتار یهودیان، یگان ضربتی ویژهای به نام اس آ را سازمان داد. این باندها در گسترش رعب و وحشت در سراسر آلمان و سرزمینهای اشغال شده، و برپایی نظامی وحشیانه و خفقان آلود فعال بودند. [ویرایش] تجدید تسلیحات و اتحاد دوباره
آدولف هیتلر با بنیتو موسولینی در مارس سال ۱۹۳۵ هیتلر با اعلام سربازگیری مجدد در ارتش قرارداد ورسای را زیر پا گذاشت. او مصمم به ساخت نیروی نظامی جدید، متشکل از نیروی دریایی و نیروی هوایی بود. نام نویسی بسیاری از مردان و زنان در ارتش جدید، برای حل مشکل بیکاری مناسب بود. ولی مشکلات اقتصادی آلمان بسیار جدی بودند. در مارس سال ۱۹۳۶ او بار دیگر، با اشغال دوباره مناطق غیر نظامی راین لند به مفاد قرارداد ورسای تجاوز کرد. او جسورتر شد، چون انگلیس و فرانسه هیچ کاری برای توقفش انجام ندادند. در ژوئیه سال ۱۹۳۶ جنگ داخلی اسپانیا آغاز شد در آن زمان ارتش اسپانیا تحت فرماندهی ژنرال فرانچسکو فرانکو بود. شورشیان مخالف دولت خواستار حکومتی فاشیستی در اسپانیا بودند. هیتلر یگان هایی از ارتش را برای کمک به شورشیان فرستاد. نیروهای مستقر در اسپانیا سلاح های جدید ارتش آلمان و شیوههای جنگی خود را آزمایش نمودند، که از آن جمله میتوان به بمباران شهرهایی همچون جورنیکا و نابودی آن توسط نیروی هوایی آلمان در آوریل سال ۱۹۳۷ اشاره کرد. هیتلر در ۲۵ اکتبر سال ۱۹۳۶ با دیکتاتور فاشیست ایتالیا بنیتو موسولینی پیمان اتحاد بست. این اتحاد بعدها توسط کشورهایی چون ژاپن، مجارستان، رومانی و بلغارستان گسترش یافت. مجموعه تمام این کشورها، با نام نیروهای محور شناخته میشدند. پس از آن در ۵ نوامبر، سال ۱۹۳۷، آدولف هیتلر با مقام رایش جلسهای سری داشت که در آنجا طرح خود، یعنی بدست آوردن «فضای حیاتی» برای ملت آلمان را مطرح نمود. رژیم نازی در سال ۱۹۳۸ الحاق اتریش را به آلمان اعلام کرد. در اول سپتامبر ۱۹۳۹ با حمله برق آسای پیاده نظام مجهز آلمان (ورماخت) به لهستان، جنگ جهانی دوم آغاز گشت. [ویرایش] کشتار و سوزاندن جمعی
طبق آنچه نقل شدهاست بین سال های ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۵، اِس اِس، با همکاری حکومت و نیروهای جدیدی که از کشورهای اشغالی بودند، با روشی معین در حدود سه و نیم میلیون یهودی را در اردوگاههای ایرا کشتند. گروهی دیگر نیز به دلیل گرسنگی و بیماری در حین کار اجباری جان میدادند.علاوه بر یهودیها، کمونیستها، همجنسگرایان، پروتستانها، معلولهای جسمی، عقب ماندگان ذهنی، اسیران جنگی شوروی، روشنفکران لهستانی، پیروان یهوه، روحانیون مخالف نازی، بیماران روانی، نیز جزو قربانیان بودند. این کشتارها که توسط نازیها انجام میشد، در حال حاضر به طور کلی کشتار و سوزاندن جمعی گفته میشوند. امروزه علی رغم منع قانونی در برخی کشورهای اروپایی، برخی از محققین واقع گرایانه بودن این ادعا ها را به شدت به چالش کشیده اند که به این واقعه انکار هولوکاست گفته می شود. [ویرایش] جنگ جهانی دوم
اول سپتامبر ۱۹۳۹ با حمله آلمان به لهستان، جنگ جهانی دوم آغاز گشت. هیتلر در در سال ۱۹۴۱ به خاک اتحاد شوروی حمله برد. در آخر سال ۱۹۴۱ با ورود آمریکا به جنگ، ارتشیان هیتلر در برابر جبهه وسیعی از نیروهای متفقین قرار گرفتند. ارتشیان نازی در سال ۱۹۴۳ در جبهه اتحاد شوروی (مقاومت استالینگراد) و در سال ۱۹۴۴ در جبهه غرب (پیاده شدن نیروهای متفقین در نورماندی) ضربات سنگینی متحمل شدند. از اوایل سال ۱۹۴۵ ارتشهای متفقین راه خود را به درون سرزمین آلمان باز کردند. ارتش ایالات متحده از غرب و ارتش سرخ از شرق به سوی برلین، پایتخت رایش سوم پیشروی کردند. در ماه آوریل ارتش سرخ برلین را به محاصره گرفت و به طرف ستاد فرماندهی رایش پیش رفت. این جنگ که مسئولیت مستقیم آن با هیتلر بود، به بهای جان نزدیک پنجاه میلیون انسان تمام شد. [ویرایش] مسیر شکستحمله آلمان به روسیه در آغاز برقآسا بود و پیروزی های چشمگیری را برای نازی ها به دست آورد ولی با آغاز سرما ورق برگشت. سازمان هواشناسی آلمان پیشبینی زمستان گرمی را کرده بود ولی در عمل چنین نشد، زمستان پیش رو بسیار سخت و سوزان بود. شهر استالینگراد انرژی سربازان آلمان را گرفت. استالین که از سوی ژاپن احساس آرامش کرده بود نیروهای خاوری شوروی را به جبهه باختری کشاند. حمله به ایران نیز آذوقه و سوخت و مهمات و جنگافزار غربیها و البته انبارهای آرد و گندم و سوخت ایران را به روس ها رساند. فرماندهان و سپهبدان آلمانی تسلیم شدند و روس ها به سوی آلمان پیشروی کردند. در باختر نیز نیروی های آمریکایی و انگلیسی و تنی چند فرانسوی در روزی شناخته شده به روز دی(D-Day) در کرانه نرماندی پیاده شدند. هیتلر دستور سیاست جنگی سرزمین سوخته را داد که البته انجام نشد. [ویرایش] حقیقت های تازه آشکار شده در مورد حمله آلمان به شورویهمگان فکر می کنند که هیتلر می خواست همه جا را بگیرد وهمه ی کشور ها هیچ دخالتی نداشته اند واز فرشتگان پاک تر بوده اند.اما اسنادی پس از فروپاشی شوروی در کاخ کرملین وبایگانی شوروی سابق پیدا شده وپیدا خواهشد که نمایان گر این موضوع می باشد که آلمان در مورد حمله به شوروی فقطپیش دستی کرده است.در پایین صفحه می توانید منابع فارسی وانگلیسی را در این مورد بخوانید. همه بزرگترین اشتباه هیتلر را حمله به شوروی می دانند اما واقعا هیتلر می خواست به شوروی حمله کند یا مجبور شد؟’’ادوراد راژیسکی در کتابی به نام نخستین زندگی نامه استالین بر پایه اسناد جدید تکان دهنده پرونده های مخفی شوروی چاپ در سال 1374 شواهد تکان دهنده ای را عرضه می کند مبنی بر اینکه استالین می خواست به الملن حمله کند ولی هیتلر با پی بردن به این نقشه پیش دستی کرد. [ویرایش] دیدار تاریخیراژیسکی اسنادی را ارئه می دهد که طبق ان اکتبر سال 1939 میلادی استالین وهیتلر باهم در یک ایستگاه لهستان دوتکه شده با هم دیدار کردند وحتی یکی از کارکنان خطوط راه آهن لهستان در سال 1972 فاش کرد که در 17 اکتبر سال 1939 این دور رهبر سوار برا قطار زرهی خود در ایستگاه راه آهن شهر لووف با یکدیگر دیدار کردند.همچنین در سال 1979 مدرکی از بایگانی محرمانه وزرات امور خارجه آمریکا فاش شد که در آن ادگار هوور رییس وقتFBA در 19 ژوییه طی نامه به آدلف برل معاون وزیر امور خارجه آمریکا خبر دیدار استالین وهیتلر در 17 اکتبر در ایستگاه شهر لووف در لهستان با یکدیگر داده است.راژینسکی کتابچه فهرست های ملاقات های استالین که بعد از فروپاشی شوروی در آرشیو ریاست جمهوری روسیه در دسترس مردم قرار داده شده است.متوجه شد استالین در روزهای 17 و 18 اکتبر در کرملین حضور نداشته در حالی که این دوروز کاری در وسط هفته بوده است.(تمامی این مطالب از راؤینسکی در مورد استالین که به فارسی نیز ترجمه شده است ).اگر این مطلب مبحث داشته باشد باید دیدار این دو رهبر جهان در آن کوپه قطار در آن شب تاریخی بیادماندنی ودیدنی باشد.ولی ادوارد راژینسکی معتقد است این پیمان عدم تجاوز تنها یک وقت اضافه برای استالین بود.ولادیمر رزون از افسران ضد اطلاعات کا.گ.ب .(سازمان جاسوسی شوروی )که بعد ها به غرب پناهنده شد می گوید او (رزون )در درس های دانشکده نظامی مربوط به استراژیک شنیده بود که اگر دشمن در تدراک حمله ناگهانی باشد باید ابتدا نیرو های خود در نزدیکی مرز متمرکز نماید.وبعد فرودگاه هایش را هرچه نزدیک تر به خط جبه مستقر سازد.رزون در سخنرانی های مربوط به تاریخ نظامی شنیده بود استالین به دلیل اعتماد کردن به هیتلر برای جنگ آمادگی نداشت.اگر او مرتکب چنین اشتباه بسیار جدی شده بود پس چرا بهترین واحد های خود را در نزدیکی مرز مستقر کرده وفرودگاه های نظامی را نزدیک لهستان اشغالی دایر نموده بود؟ [ویرایش] شکست و مرگآدولف هیتلر رهبر رایش سوم در شامگاه سی ام آوریل ۱۹۴۵ به زندگی خود پایان داد. هیتلر در زمان مرگ تنها ۵۶ سال داشت، اگرچه به گفته شاهدان عینی، در آخرین دوران زندگی پیرمردی خسته و تکیده و بیمار شده بود.[نیاز به ذکر منبع] ارتشیان نازی در سال ۱۹۴۳ در جبهه اتحاد شوروی (استالینگراد) و در سال ۱۹۴۴ در جبهه غرب (پیاده شدن نیروهای متفقین در نورماندی در روزِدیD-Day) ضربات سنگینی متحمل شدند. از آغاز سال ۱۹۴۵ ارتشهای متفقین راه خود را به درون سرزمین آلمان باز کردند. ارتش ایالات متحده و انگلستان از غرب و ارتش سرخ از شرق به سوی برلین، پایتخت رایش سوم پیشروی کردند. در ماه آوریل ارتش سرخ برلین را به محاصره گرفت و به طرف ستاد فرماندهی رایش پیش رفت. هیتلر در مخفیگاه خود، به همراه همسر تازه اش اوا براون دست به خودکشی زد. اوا براون با شکستن کپسول سیانور و هیتلر نیز با سیانور و شلیک همزمان گلوله تپانچه به سرش دست به خودکشی زدند. پیکر بی جان آن دو را کسانی که در سنگر بودند به بیرون بردند و به خواست خود هیتلر که خواسته بود پیکرش چون موسولینی به دست دشمنان نیفتد سوزانده شد. [ویرایش] محبوبیت هیتلرپس از پایان جنگ متفقین تمامی مسئولیت های جنگ را به عهده شخص هیتلر و تعدادی از اطرفیانش انداختند!آری این ساده ترین کار بود و یهودیان تا توانستند برایش حرف در آوردند افسرده،عقده ایی ،ترسو،نادان،ناقص الخلقه ،دروغ گوی بزرگ ،آدمی بد بخت و هزارن چیز دیگر ولی آیا اگر کسی داری چنین صفاتی باشد آیا می تواند در دل مردم جای داشته باشد؟!چگونه هیتلر در دل مردم جای گرفت و اگر هیتلر مردم را مجبور می کرد چگونه مردم آلمان بعد از مرگ پیشوای خود تا دم مرگ مقاومت می کردند و این مقاومت تا 15 روز ادامه یافته است؟شاید پاسخش این باشد مردم از ‘’’روح هیتلر’’’ می ترسیدند!!! با نگاهی به مدیریت و مهربانی هیتلر می توان فهمید چگونه مردم آلمان هیتلر را دوست داشته اند. پس پایان جنگ اول مردم آلمان سرشکسته و سرافکنده نجبور بودند تا آخرین قران هزینه گلوله کشور های پیروز را بدهند.آلمان اجازه نداشت نیروی هوایی ودریایی و نیروی زمینی داشته باشد.تورم زیاد(در یک روز یک دلار آمریکا برابر 3.2 میلیارد مارک به نقل از تقویم تاریخ شبکه پیام نما)وبی کاری(نزدیک3 میلیون نفر بی کار) و از سوی دیگر پوچ شدن مردم آلمان از سوی دیگر و فشار پیروز شدگان جنگ اول روز به روز آلمان به نابودی می رفت.در چنین زمانی گروهی میهن پرست واقعی و سربازان وطن دوست جنگ اول با تشکیل حزبی ملی شروع به کار کردند(حزب ناسوینال سوسیالیست آلمان) که در کودتای مونیخ دستگیر شدند و رهبر این حزب آدولف هیتلر بود دستیگر شد و 9 ماه در زندان بود.که در این مدت کتاب معروف خود را ‘’’نبرد من’’’ را نوشت،و مخفیانه دوباره شروع به کار کرد.با ناتوانی جمهوری وایمار آدولف هیتلر شروع به تبلیغات حزب خود و جا افتادن در دل مردم کرد که او و هم حزبی هایش توانستند به مجلس آلمان راه یابند در دوره انتخابات بعدی نازیان آلمان قدرت بیشتری گرفتند حزب نازی شروع به ایجاد شغل و باز سازی کارخانه ها کردند و مردم روز به روز به قدرت اینان ایمان می آوردند و خود را باور می کردند.پس از مرگ هیندنبرگ مجلس آلمان هیتلر را به عنوان پیشوا انتخاب و علام کرد یعنی در سال 1312 خورشید ی.با پیشوایی هیتلر حزب نازی قدرت زیادی گرفت و می توانست خائنین را از میان بر دارد(البته می توانستند آنها را فقط از قدرت بر کنار کند و نیازی به اینقدر خشونت نبود) [ویرایش] همه چیز از نو شروع می شودهمه چیز از نو شروع می شود کارخانه ها شروع به جذب نیروی کار می کنند.ارتش کم کم شروع به نو شدن وتجهیز شدن می شود(این تنها راهی بود که عهد نامه ورسای را می توانست متوقف نماید)در انبار های مرغ داری نیروی هوایی که نباید بر اساس عهدنامه ورسای وجود داشته باشد شروع به کار کردند.گلایدر سوارهای هیتلر امروز ی که فردا به خلبانان ماهر جنگ می شدند.بررسی و یاجاد نیروی زرهی که نباید وجود داشت توسط ژنرال هاینز گودریان در روسیه تانک می ساختند و آزمایش می کردند. با پیشوایی هیتلر در سال 1310 همه چیز دیگر آنگونه که باید بود دیگر نبود آلمان در حال پیشرفت بود تا به جایی دیگر عهد نامه ورسای را پاره کردند.آلمان سربازگیری را شروع کرده بود و از طرفی دانشمندان شروع به ساخت وسیله های جدیدی کردند مردم روز به روز خوشحال تر بودند اما تمام چیز هایی را که در جنگ اول از دست داده بودند باید پس می گرفتداتریش که در جنگ اول متحمل عهدنامه ی سن ژرمن شده بود و این کشور هم مانند آلمان از خیلی کارها منع شده بود واز 20 در صد جمعیت آلمانی زبان خود منع شده بود در همه پرسی مردم این کشور به الحاق شدن به امپراتوری رایش سوم نظز مثبت دادند و ارتش و دولتمداران آلمان وارد این کشور شدند.یکی از رویاهای هیتلر به حقیقت پیوست متحد شدن آریایی ها.این پیروزی قدرت آلمان را زیاد کرد تمام کشورها پیروز شده فکر نمی کردند که کمر آلمان راست بشود اما هیتلر این کار کرده بود:’’’باز گردانی حس اعتماد به خود وخود باوری آلمانی ها را زنده کرد.حالا دیگر آلمان اینقدر بی کار نداشت حدود 3 میلیون نفر به سر کار رفتند تولیدات و صادرات شروع شده بود ‘’’کاری که هیچ دولتی امروزه در جهان نمی تواند بکند از بین بردن 3 میلیون بی کاری’’’ واین حقیقت داشت.بیمارستان ، مدرسه ،دانشگاه ،کارخانه ، ارتشی جدید ،پل وساختمان های جدید ، باز گردانی حس وطن دوستی همه و همه ی اینها کار حزب نازی و هیتلر بود. [ویرایش] میراثاز زمان شکست آلمان در جنگ جهانی دوم، هیتلر، حزب نازی و پیامدهای نازیسم در اکثر نقاط جهان با نگرشی منفی مواجه شدهاند. نمادهای تاریخی و فرهنگی هیتلر تا حدودی طبق توافق عمومی در غرب محکوم شدهاند. نمایش صلیب شکستهٔ نازی یا دیگر نمادهای نازی در آلمان ممنوع است. با وجود محکومیتی که توسط بسیاری از شخصیتهای ملی، علیه هیتلر صورت گرفت، نمونههایی از افرادی که به میراث هیتلر الفاظی بی طرفانه نسبت دادهاند و یا به طرفداری از آن برخاستهاند نیز به ویژه در جنوب امریکا و بخشهایی از آسیا وجود داشتهاست. . او گاهی اوقات، تنها به دلیل ویژگی یهودی ستیزیش، به عنوان چهرهای مثبت در جهان اسلام توصیف شدهاست. در سال ۱۹۵۳، رئیس جمهور پیشین مصر انور سادات نوشتاری مبنی بر طرفداری از هیتلر به رشتهٔ تحریر درآوردهاست. لوویس فاراخان به او نسبت «مرد بسیار بزرگ» دادهبود. بال تاکرای (Bal Thackeray) رهبر جناح راست حزب شیو سنا (Shiv Sena)، در ایالت ماهاراشترای هند در سال ۱۹۹۵ نشان داد که یکی از تحسین کنندههای هیتلر است. خارج از زادگاه هیتلر -براونا-آم-این در اتریش- نشان سنگی حکاکی شدهای وجود دارد که ترجمهٔ آزاد آن اینچنین است: «برای دستیابی به صلح، آزادی و دموکراسی -حکومت فاشیستی هرگز- میلیونها مرده را به یاد بیاور.» [ویرایش] تحلیل شخصیت هیتلروالتر لانگر در سال ۱۹۴۳ در گزارشی با عنوان ذهن آدولف هیتلر که برای اداره نیروهای مسلح راهبردی ایالات متحده تهیه کرده بود ویژگیهای وضع و حال روانی هیتلر را اینگونه بیان میکند : با توجه به سرشت بیمار بودن هیتلر ,آشکار است که او نمیتوانست به عنوان یک وکیل مجلس وارد سیاست شود .نوع مداخلهٔ وی در سیاست باید با منش او همخوان میبود. موفقیت نهایی او تا حدود زیادی نتیجهٔ این بود که توانایی یادگیری و بهکارگیری مهارتهای سیاسی همساز باخلق و خوی خود را داشت و همزمان توانست بخش قابل ملاحظهای از مردم آلمان را متقاعد سازد که شیوهٔ نگرش و کنش او را در عرصهٔ سیاست ,شیوهای مناسب و موثر بدانند .در این چارچوب استعداد ذاتی او برای سخنوری، توانایی متظاهرانهای که برای بهرهبرداری از جنون خویش در قالب توفانهای حساب شدهٔ خشم داشت ,استفادهٔ موثری که از روانشناسی تودهای تبلیغات و نمادها به عمل میآورد ,پرورش فره در وجود خویش ,تواناییش برای اقدام و واداشتن دیگران به اقدام و فداکاری و شم سیاسی او جنبههایی از شخصیتش بود که به او یاری میرساند .[1] / رنج های کشیده شده ء FOOFOOL در 86/09/21 و ساعت 16:23 |
سهراب سپهری
صداي پاي آب
اهل كاشانم روزگارم بد نيست تكه ناني دارم خرده هوشي سر سوزن شوقي مادري دارم بهتراز برگ درخت دوستاني بهتر از آب روان و خدايي كه دراين نزديكي است لاي اين شب بوها پاي آن كاج بلند روي آگاهي آب روي قانون گياه من مسلمانم قبله ام يك گل سرخ جانمازم چشمه مهرم نور دشت سجاده من من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم در نمازم جريان دارد ماه جريان دارد طيف سنگ از پشت نمازم پيداست همه ذرات نمازم متبلور شده است من نمازم را وقتي مي خوانم كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو من نمازم را پي تكبيره الاحرام علف مي خوانم پي قد قامت موج كعبه ام بر لب آب كعبه ام زير اقاقي هاست كعبه ام مثل نسيم باغ به باغ مي رود شهر به شهر حجرالاسود من روشني باغچه است اهل كاشانم پيشه ام نقاشي است گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ مي فروشم به شما تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است دل تنهايي تان تازه شود چه خيالي چه خيالي ... مي دانم پرده ام بي جان است خوب مي دانم حوض نقاشي من بي ماهي است اهل كاشانم نسبم شايد برسد به گياهي در هند به سفالينه اي از خاك سيلك نسبم شايد به زني فاحشه در شهر بخارا برسد پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي پدرم پشت زمانها مرده است پدرم وقتي مرد آسمان آبي بود مادرم بي خبر از خواب پريد خواهرم زيبا شد پدرم وقتي مرد پاسبان ها همه شاعر بودند مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟ من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟ پدرم نقاشي مي كرد تار هم مي ساخت تار هم ميزد خط خوبي هم داشت باغ ما در طرف سايه دانايي بود باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آيينه بود باغ ما شايد قوسي از دايره سبز سعادت بود ميوه كال خدا را آن روز مي جويدم در خواب آب بي فلسفه مي خوردم توت بي دانش مي چيدم تا اناري تركي بر مي داشت دست فواره خواهش مي شد تا چلويي مي خواند سينه از ذوق شنيدن مي سوخت گاه تنهايي صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد شوق مي آمد دست در گردن حس مي انداخت فكر بازي مي كرد زندگي چيزي بود مثل يك بارش عيد يك چنار پر سار زندگي در آن وقت صفي از نور و عروسك بود يك بغل آزادي بود زندگي در آن وقت حوض موسيقي بود طفل پاورچين پاورچين دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها بار خود را بستم رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر من به مهماني دنيا رفتم من به دشت اندوه من به باغ عرفان من به ايوان چراغاني دانش رفتم رفتم از پله مذهب بالا تا ته كوچه شك تا هواي خنك استغنا تا شب خيس محبت رفتم من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق رفتم ‚ رفتم تا زن تا چراغ لذت تا سكوت خواهش تا صداي پر تنهايي چيزها ديدم در روي زمين كودكي ديدم ماه را بو مي كرد قفسي بي در ديدم كه در آن روشني پرپر مي زد نردباني كه از آن عشق مي رفت به بام ملكوت من زني را ديدم نور در هاون مي كوبيد ظهر در سفره آنان نان بود سبزي بود دوري شبنم بود كاسه داغ محبت بود من گدايي ديدم در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز بره اي را ديدم بادبادك مي خورد من الاغي ديدم ينجه را مي فهميد در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سير شاعري ديدم هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت شما من كتابي ديدم واژه هايش همه از جنس بلور كاغذي ديدم از جنس بهار موزه اي ديدم دور از سبزه مسجدي دور از آب سر بالين فقيهي نوميد كوزه اي ديدم لبريز سوال قاطري ديدم بارش انشا اشتري ديدم بارش سبد خالي پند و امثال عارفي ديدم بارش تننا ها يا هو من قطاري ديدم روشنايي مي برد من قطاري ديدم فقه مي بردو چه سنگين مي رفت من قطاري ديدم كه سياست مي برد و چه خالي مي رفت من قطاري ديدم تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد و هواپيمايي كه در آن اوج هزاران پايي خاك از شيشه آن پيدا بود كاكل پوپك خال هاي پر پروانه عكس غوكي در حوض و عبور مگس از كوچه تنهايي خواهش روشن يك گنجشك وقتي از روي چناري به زمين مي آيد و بلوغ خورشيد و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت پله هاي كه به سردابه الكل مي رفت پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ و به ادراك رياضي حيات پله هايي كه به بام اشراق پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت مادرم آن پايين استكان ها را در خاطره شط مي شست شهر پيدا بود رويش هندسي سيمان ‚ آهن ‚ سنگ سقف بي كفتر صدها اتوبوس گل فروشي گلهايش را مي كرد حراج در ميان دو درخت گل ياس شاعري تابي مي بست پسري سنگ به ديوار دبستان ميزد كودكي هسته زردآلو را روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد و بزي از خزر نقشه جغرافي آب مي خورد بنددرختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب اسب در حسرت خوابيدن گاري چي مردگاريچي در حسرت مرگ عشق پيدا بود موج پيدا بود برف پيدابود دوستي پيدا بود كلمه پيدا بود آب پيدا بود عكس اشيا در آب سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون سمت مرطوب حيات شرق اندوه نهاد بشري فصل ولگردي در كوچه زن بوي تنهايي در كوچه فصل دست تابستان يك بادبزن پيدا بود سفره دانه به گل سفر پيچك اين خانه به آن خانه سفر ماه به حوض فوران گل حسرت از خاك ريزش تاك جوان ازديوار بارش شبنم روي پل خواب پرش شادي از خندق مرگ گذر حادثه از پشت كلام جنگ يك روزنه با خواهش نور جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد جنگ تنهايي بايك آواز جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل جنگ خونين انار و دندان جنگ نازي ها با ساقه ناز جنگ طوطي و فصاحت با هم جنگ پيشاني با سردي مهر حمله كاشي مسجد به سجود حمله باد به معراج حباب صابون حمله لشكر پروانه به برنامه دفع آفات حمله دسته سنجاقك به صف كارگر لوله كشي حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي حمله واژه به فك شاعر فتح يك قرن به دست يك شعر فتح يك باغ به دست يك سار فتح يك كوچه به دست دو سلام فتح يك شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبي فتح يك عيد به دست دو عروسك يك توپ قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر قتل يك قصه سر كوچه خواب قتل يك غصه به دستور سرود قتل مهتاب به فرمان نئون قتل يك بيد به دست دولت قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ همه ي روي زمين پيدا بود نظم در كوچه يونان مي رفت جغد در باغ معلق مي خواند باد در گردنه خيبر بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند روي درياچه آرام نگين قايقي گل مي برد در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود مردمان را ديدم شهر ها را ديدم دشت ها را كوهها را ديدم آب را ديدم خاك راديدم نور و ظلمت را ديدم و گياهان را در نور و گياهان را در ظلمت ديدم جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت ديدم و بشر را در نور و بشر را در ظلمت ديدم اهل كاشانم اما شهر من كاشان نيست شهر من گم شده است من با تاب من با تب خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام من دراين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم من صداي نفس باغچه را مي شنوم و صداي ظلمت را وقتي از برگي مي ريزد و صداي سرفه روشني از پشت درخت عطسه آب از هر رخنه ي سنگ چك چك چلچله از سقف بهار و صداي صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهايي و صداي پاك ‚ پوست انداختن مبهم عشق متراكم شدن ذوق پريدن در بال و ترك خوردن خودداري روح من صداي قدم خواهش را مي شونم و صداي پاي قانوني خون را در رگ ضربان سحر چاه كبوترها تپش قلب شب آدينه جريان گل ميخك در فكر شيهه پاك حقيقت از دور من صداي وزش ماده را مي شنوم و صداي كفش ايمان را در كوچه شوق و صداي باران را روي پلك تر عشق روي موسيقي غمناك بلوغ روي اواز انارستان ها و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب پاره پاره شدن كاغذ زيبايي پر و خالي شدن كاسه غربت از باد من به آغاز زمين نزديكم نبض گل ها را مي گيرم آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت روح من در جهت تازه اشيا جاري است روح من كم سال است روح من گاهي از شوق سرفه اش مي گيرد روح من بيكاراست قطره هاي باران را ‚ درز آجرها را مي شمارد روح من گاهي مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن من نديدم بيدي سايه اش را بفروشد به زمين رايگان مي بخشد نارون شاخه خود را به كلاغ هر كجا برگي هست شور من مي شكفد بوته خشخاشي شست و شو داده مرا در سيلان بودن مثل بال حشره وزن سحر را ميدانم مثل يك گلدان مي دهم گوش به موسيقي روييدن مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي تا بخواهي خورشيد تا بخواهي پيوند تا بخواهي تكثير من به سيبي خشنودم و به بوييدن يك بوته بابونه من به يك آينه يك بستگي پاك قناعت دارم من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد و نمي خندم اگر فلسفه اي ماه را نصف مي كند من صداي پر بلدرچين را مي شناسم رنگ هاي شكم هوبره را اثر پاي بز كوهي را خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد سار كي مي آيد كبك كي مي خواند باز كي مي ميرد ماه در خواب بيابان چيست مرگ در ساقه خواهش و تمشك لذت زير دندان هم آغوشي زندگي رسم خوشايندي است زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ پرشي دارد اندازه عشق زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود زندگي جذبه دستي است كه مي چيند زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است زندگي بعد درخت است به چشم حشره زندگي تجربه شب پره در تاريكي است زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد زندگي سوت قطاري است كه درخواب پلي مي پيچد زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست خبر رفتن موشك به فضا لمس تنهايي ماه فكر بوييدن گل در كره اي ديگر زندگي شستن يك بشقاب است زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است زندگي مجذور آينه است زندگي گل به توان ابديت زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست هر كجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره فكر هوا عشق زيمن مال من است چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچ هاي غربت ؟ من نمي دانم كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است كبوتر زيباست و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد واژه ها را بايد شست واژه بايد خود باد ‚ واژه بايد خود باران باشد چترها را بايد بست زير باران بايد رفت فكر را خاطره را زير باران بايد برد با همه مردم شهر زير باران بايد رفت دوست را زير باران بايد برد عشق را زير باران بايد جست زير باران بايد با زن خوابيد زير باران بايد بازي كرد زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر كاشت زندگي تر شدن پي در پي زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون است رخت ها را بكنيم آب در يك قدمي است روشني را بچشيم شب يك دهكده را وزن كنيم خواب يك آهو را گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم روي قانون چمن پا نگذاريم در موستان گره ذايقه را باز كنيم و دهان را بگشاييم اگر ماه درآمد و نگوييم كه شب چيز بدي است و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ و بياريم سبد ببريم اين همه سرخ اين همه سبز صبح ها نان و پنيرك بخوريم و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون و بدانيم اگر كرم نبود زندگي چيزي كم داشت و اگر خنج نبود لطمه مي خورد به قانون درخت و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت و بدانيم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون مي شد و بدانيم كه پيش از مرجان خلايي بود در انديشه دريا ها و نپرسيم كجاييم بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي چه شبي داشته اند پشت سرنيست فضايي زنده پشت سر مرغ نمي خواند پشت سر باد نمي آيد پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است پشت سر خستگي تاريخ است پشت سر خاطره ي موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد لب دريا برويم تور در آب بيندازيم وبگيريم طراوت را از آب ريگي از روي زمين برداريم وزن بودن را احساس كنيم بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم ديده ام گاهي در تب ماه مي آيد پايين مي رسد دست به سقف ملكوت ديده ام سهره بهتر مي خواند گاه زخمي كه به پا داشته ام زير و بم هاي زمين را به من آموخته است گاه در بستر بيماري من حجم گل چند برابر شده است و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس و نترسيم از مرگ مرگ پايان كبوترنيست مرگ وارونه يك زنجره نيست مرگ در ذهن اقاقي جاري است مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند مرگ مسوول قشنگي پر شاپرك است مرگ گاهي ريحان مي چيند مرگ گاهي ودكا مي نوشد گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد و همه مي دانيم ريه هاي لذت پر اكسيژن مرگ است در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم پرده را برداريم بگذاريم كه احساس هوايي بخورد بگذاريم بلوغ زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند بگذاريم غريزه پي بازي برود كفش ها رابكند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند چيز بنويسد به خيابان برود ساده باشيم ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت كار مانيست شناسايي راز گل سرخ كار ما شايد اين است كه در افسون گل سرخ شناور باشيم پشت دانايي اردو بزنيم دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم هيجان ها را پرواز دهيم روي ادراك ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنيم آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم نام را باز ستانيم از ابر از چنار از پشه از تابستان روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم كار ما شايد اين است كه ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدويم / رنج های کشیده شده ء FOOFOOL در 86/02/11 و ساعت 7:50 |
وصیت نامه داریوش کبیر
اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند.
جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد . اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين خزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي، من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان . مادرت آتوسا ( دختر كورش كبير ) بر گردن من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن . ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم. چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله در اين انبارها چندين سال مي ماند بدون اين كه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوغه دو ياسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسري خوار و بار استفاده كن و غله جديد را بعد از اين كه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشك سالي شود . هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافيست، چون اگر دوستان و نديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را مجازات كني چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت دوستي نمايي. كانالي كه من مي حواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به اتمام نرسيد و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد، تو بايد آن كانال را به اتمام رساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آن قدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند . (توجه كنيد: همان كانالي كه بعد از دو هزار و دويست سال، به عنوان كانال سوئز توسط اروپاييها ساخته شد.) اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين كه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني، با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند . توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوي آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اين كه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات را وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ نمايي عمال حكومت زياد با مردم تماس نخواهند داشت . افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن، اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند . امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد . همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسي بايد آزاد باشد تا از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند . بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من پدرت پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد ، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند. زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند، زيرا كسي كه مدعيست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد. هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا كه اگر از آبادكردن دست برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت، زيرا قائده اينست كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود، در آباد كردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرار بده . عفو و دوستي را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي باشد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي . بيش از اين چيزي نمي گويم، اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو اينجا حاضراند كردم تا اين كه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است . منابع: - تاريخ شاهنشاهي هخامنشي نوشته اُمتد ، ترجمه دكتر محمد مقدم، انتشارات دنياي كتاب - ايران از آغاز تا اسلام، نوشته رمان گريشمن ، ترجمه دكتر محمد معين، انتشارات علمي فرهنگي / رنج های کشیده شده ء FOOFOOL در 86/01/27 و ساعت 14:24 |
عملکرد ضعیف
خوب نبودم دیگه . .
امتحانام بود . . . . .
دوباره میام ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ بابا زود میام ۰ ۰ ۰
/ رنج های کشیده شده ء FOOFOOL در 85/11/05 و ساعت 9:5 |
دی جی کسری
هیجان به اوج خودش رسید چهره ای که در زیر مشاهده میکنید بهش میگن . . . . . . . . . . . . میگن . . . . . بگم؟
. . . . . خوب بابا میگم چرا میزنی
این مرد امروز (۲۸/۹/۸۵ ) ۳ ساله میشود هورا یوهو هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
/ رنج های کشیده شده ء FOOFOOL در 85/09/28 و ساعت 13:48 |
|
||